نگاه مرد مسافر روی میز افتاد: «چه سیب های قشنگی!» و میزبان پرسید: قشنگ یعنی چه؟ - قشنگ یعنی تعبیرعآشقانه ی اشکال . و عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد. مرا رساند به امکان یک پرنده شدن! - چرا دلت گرفته؟ مثل آنکه تنهایی. - چقدر هم تنها! - خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. - دچار یعنی.. - عاشق - و فکر کن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد! - چه فکر نازک غمناکی... - و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است. - خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آن هاست. - نه وصل ممکن نیست. همیشه فاصله ای هست. اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر همیشه فاصله ای هست دچار باید بود. وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست. و عشق صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که... - غرق ابهامند. - نه! صدای فاصله هایی که مثل مثل نقره تمیزند و با شنیدن یه هیچ می شوند کدر!!

اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟ 

میتوانم به نگاه تو که مرا لمس میکند امید بخشم,امید به زندگی امید به رهایی از تنهایی امید به رهایی از تکرارشدن و تکراری بودن.به من تکیه کن به من که تک تکیه گاه نگاه توام.
به من امید بودنت را بده!!!
من مثل درختی هستم که به خاطر بی هودگی ریشه هایم را از خاک می دزدم !بیاو مثل کبوتر کوچکی باش روی شاخه های من لانه ای بسازکه من برای اسایش تو تلاش کنم تا هر روز ریشه ی خود را در خاک محکم تر کنم تا خیال کوچک کبوتر وجودم را ارامشی هدیه کنم!!!
من میتوانم تکیه گاه تو باشم...
من تک تکیه گاه نگاه توام....!
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعا این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک گوشه تنها ترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمی کرد و خاصیت عشق این است کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم. بیا زود تر چیز ها را ببینیم. ببین ،عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کند. بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام. بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را. مرا گرم کن در این کوچه هایی که تاریک هستند. من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم. من از سطح سیمانی قرن می ترسم. بیا تا نترسم من از شهر هایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است. مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات. اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا. و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ،بیدار خواهم شد. و آن وقت حکایت کن از گونه هایی که من در خواب بودم و تر شد. بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند. در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت. و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش استوا گرم، ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید....
واژگان رقص برگهای پائیزی اند در دستان هوسباز باد تا تو بدانی که دلی همچنان آشفته مانده است همیشه یادم هست که همه چیز خاطره ی یک سفر بود چه دیروز،چه امروز،چه فردا همیشه یادم هست که یک مسافر دلتنگم برای امروز،برای دیروز و برای فردا
خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت کوچه باغی که از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه ی پر های صداقت آبیست می روی تا ته آن کوچه که در پست بلوغ سر به در می آورد پس به سمت گل تنهایی می پچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت صیال فضا خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردار از لانه ی نور و از او می پرسی: خانه ی دوست کجاست؟
میشود با یک گلیم کهنه روز را شب کرد و شب را روز کرد میشود با هیچ ساخت میشود مهربانی را خدا را عشق را با لبی خندانه از یک شاخه گل تفسیر کرد میشود بیرنگ بود همچو آب چشمه ای پاک و زلال میشود در فکر باغ و دشت بود عاشق گلدشت بود میتوان این جمله را در دفتر فردا نوشت دوستی از هر چیز دیگر بهتر است....
راستی !شما تو کدوم مرحله هستین؟؟؟؟؟
زندگي را بايد دوست داشت تنها نمي توان شنيد،آن را كه ديگران گويند بايد كه گوش فرا داد آواي خويشتن را نه انبوه مردمان نه دوستان و نه بستگان هرگز تو را اصلاح كار نمي دانند و تو، تنها تويي كه مي داند و توان آن دارد كه دست به سويي گشايد .....كه بايد پس هم اكنون كمر بر بند كاري دشوار در پيش است و جدالي سخت و مردماني كه تيز مي نگرند و پنداري كه نيك سخن مي گويند از اين ميانه راهي بايد گشود گفته ها را به كناري بايد نهاد آن چه را كه مشتاقي فراچنگ خواهد آمد پيوسته اگر تلاش تواني كرد آري كمر بربند روزگارت را خواهي زيست و زندگي را به آسايشي كه دستان تو ارمغان كند و آن را دوست خواهي داشت
زمستان گذشته است.... گل ها شکفته اند.... باز زمان نغمه سرايی فرا رسيده است... و توای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی... بيرون بيا و بگذار صدای شيرين تو را بشنوم و صورت زيبای تو را ببينم! زيرا اکنون زمستان به پايان رسيده است تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم.... تو را به جای همه روزگارانی که نمی زيسته ام دوست می دارم.... برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود... و برای خاطر نخستين گلها..... تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم... تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم... سپيده که سر بزند٬ در اين بيشه زار خزان زده٬ شايد دوباره گلی برويد شبيه آن چه در بهار بوئيدم... پس به نام زندگی٬ *هر گز مگو هرگز "پل الوار" 
الا اي رهگذرمنگرچنين بيگانه برگورم چه مي خواهي؟چه مي جويي؟در اين كاشانه عورم چسان گويم؟ چسان گريم؟ حديث قلب رنجورم نمي داني!چه مي داني كه آخر چيست منظورم چه ساعتها كه سرگردان بساز مرگ رقصيدم ازاين دوران آفت زا چه آفتها كه من ديدم سكوت زجر بودو مرگ بودوماتم وزندان هرآن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم چه مي پرسي كه چون مردم چسان پاشيده شدجانم چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه برخوانم ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرمازاين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
تن من لاشه فقراست و من زنداني زورم
كجامي خواستم مردن حقيقت كرد مجبورم
چه شبهاتا سحر عريان بسوز فقرلرزيدم
فتادم در شب ظلمت بقعرخاك پوسيدم
ز بسكه با لب محنت زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاك غم پر گشته اين صد پاره دامانم
كه خون ديده آبم كردوخاك مرده ها نانم
شكست وخرد شد افسانه شد روزم بصد پستي
كنون اي رهگذر در قلب اين سرماي سرگردان
در عمق سينة زحمت نفس بودم دراين دنيا
همه بازيچهء پول و هوس بودم دراين دنيا
پروپا بسته مرغي در قفس بودم دراين دنيا
بشبهاي سكوت كاروان تيره بختيها
سراپا نغمه عصيان جرس بودم دراين دنيا
سلام. امروز چیزی برای نوشتن پیدا نکردم ..گفتم یه کم بشتر خودمو معرفی کنم بهتون... من لیلا..متولد یه سالی ... با انیشتن و ویکتور هوگو تو یه ماه به دنیا اومدم و یه برادر کوچکتر از خودم دارم... رنگ مورد علاقم مشکی و عاشق توت فرنگی و آلوچه و پرتقال.. درکل بچه ی خوبی ام.. درس خون ..خوش خط.. باهوش..خوش اخلاق..با صداقت...ولی بی نظم و گاهی بسیار لجباز و یکدنده.. توی این کتاب طالع بینی که الان روبرومه نوشته که: انسانی آرام و روحانی به نظر میرسم و یکدلی فوق العاده ای با دوستانم دارم!! تازه نوشته که در نویسندگی و نمایش استعداد ذاتی دارم.... بهترین دوستم سحر دختر خالم وبهترین سرگرمی هام خاطره نوشتن آهنگ گوش دادن و نقاشی ... در آخر: و آموختم از رود که جاری باشم.. در زیر درختان در دشت و نایستم به انتظار سپاس که دریا در انتظار من است
تا حالا شده فیلت یاد هندستون کنه ؟؟
